کد خبر: ۱۸۴۶۷
تاریخ انتشار: ۰۵ شهريور ۱۳۹۶ - ۱۹:۲۸
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
حامد بهداد عنوان کرد:
حامد بهداد بازیگر سینما معتقد است که در سینما سانسور بیشتری می شود. این بازیگر سینما که با برنامه 35 صحبت کرده بود، انتقادهایی را به اهالی سیما کرد.
من هرگز به آقاي کيميايي بي‌احترامي‌نکردم. هيچ وقت قدم اول را براي بي‌احترامي‌برنمي‌دارم. در بازيگري نماينده طبقه فرودست و کارگر هستم که به آن مردم مي‌گويند. اما شما شاهد بوديد که من قدم براي بي‌احترامي‌جلو نگذاشتم، سوژه حرفم آقاي کيميايي نبود. حرف به اشتباه به آن سمت کشيده شد اگر چه درست گفتم، اما اصلا دلم نمي‌خواست درباره ايشان حرف بزنم. حرفم به سمت ديگري رفت. من نمي‌توانستم آن جايزه را قبول کنم دل مردم از اين اهانت شکسته بود. شما به اين مردم نازنين خس و خاشاک مي‌گوييد چطور دلتان مي‌آيد؟ اي کاش آن جايزه را نمي‌گرفتم، آن جايزه گرفتن نداشت. همين الان مانند يک نوجوان ناپخته و نابالغ به خاطر اهانتي که به من و ما شده بغض و غم دارم.
تصور کنيد کسي که مثل من به صورت خالصانه فردي را دوست داشته باشد و هر سال به ديدارش برود و با او حرف بزند، پس از مدتي به خاطر مسائل بچه‌گانه‌اي که مشخص نيست، طرد شود. در مهر ورزيدن و مودب بودن به خودم ايمان دارم. اگر کسي نمي‌تواند ديگران را دوست داشته باشد، مشکل از اوست، اين بي‌احترامي‌نيست. من اگر بازيگر نمي‌شدم البته الان هم هستم، منتقد مي‌شدم. من همه را دوست دارم.
مي‌توانم به شما آدرس‌هايي بدهم مبني بر اينکه مرا تاييد کنيد. اين رفتارها و فرافکني‌ها نتيجه اين است که ديگران را نمي‌تواني دوست داشته باشي.
اگر آقاي مشايخي در خانه خودش فرياد نزند، کجا اين کار را بکند؟ منتقدين، نويسندگان، سينماگران، خانه سينما، فستيوال فجر و… ما يک خانواده محدود هستيم و اين بساط را براي گسترش مهرپروري بايد مهيا کنيم.
آقاي مشايخي درست مي‌گويد، نديدن‌هاي من و شما و همه سينماگران و منتقدان در طي اين سال‌ها باعث جمع شدن گلايه‌ها در سينه ايشان شده بود. نبايد مي‌گذاشتيم آقاي مشايخي مجلس را ترک کند. ما سر سفره پيشکسوتان مهمان هستيم. بايد او را باز مي‌گردانديم و از او بابت آن کليپ عذرخواهي مي‌کرديم.
من از نفرت پراکني بدم مي‌آيد و مورد تاييدم نيست، ما بايد آدم‌هايمان را درک کنيم. آقاي مشايخي چند سال دارد؟ خدايي نکرده اگر تار مويي از سر ايشان کم شود بعضي از ما فکر نمي‌کنيم شايد کم گذاشتيم؟
همين استاد که احترامش واجب است و دم از رفاقت و مردانگي مي‌زنند، وقتي پدرم درگذشت حتي تلفن بابت تسليت نزدند. در حالي که استاد مهرجويي از کرج براي تسليت گفتن به خانه من آمدند و من اصلا باورم نمي‌شد که استاد مهرجويي در خانه ما هستند.
گمان مي‌کنم اگر دو سه فيلم براي آقاي کيميايي بازي کردم، دو سه تا هم براي آقاي مهرجويي بازي کردم. وقتي پدرم فوت شد فقط دو بار گريه کردم و فکر کردم همين کافي است، اما وقتي آقاي کيارستمي‌فوت شدند و از دست ما دريغ شدند، بسيار گريه کردم و ثانيه‌اي بدون فکر درباره اين فاجعه زندگي نکردم. زيرا که در اين خشکسالي فرهنگي وجود چنين فردي يک غنيمت بود. وقتي استاد کيارستمي‌رفت فکر کردم فرهنگ ايران چه عظمتي را از دست داد.
اين فيلم از صدقه سري باران کوثري جور شد. يعني لطف کرد و گفت بايد اين فيلم را بازي کني و فيلمنامه را به من داد و خواندم و علاقه‌مند شدم. حتي فيلم «روز سوم» را مديون باران کوثري و برزو ارجمند هستم. آنها مرا به آقاي لطيفي معرفي کردند.
يک مامور سد معبر سر صحنه اين فيلم به من گفت آقاي بهداد اين لباس مقدس است نقش را درست بازي کن، در حالي که من سيلي زدن مامور سدمعبر به صورت يک زن دستفروش در شمال را ديده بودم،‌ هر جا لباسي وجود دارد قدرتي پشت آن است تا خود را مقدس بنامد و هر کاري مي‌خواهد بکند. فقط ما هنري‌ها هستيم که نه دکان داريم، نه لباس داريم و نه احترام داريم. دوربين‌مان را هر جا مي‌بريم به ما اهانت مي‌شود، مصونيت نداريم و صدمه پذيريم. من مامور سد معبر را در نظر نگرفتم. بلکه منظورم مفهوم کلي فساد بود.
در تئاتر آزادي بيان بيشتر است و در سينما سانسور بيشتري مي‌بينيم. اهالي تئاتر کتاب‌خوان‌تر هستند و معدل سواد بالاتري نسبت به سينما دارند. تماشگر تئاتر خاص‌تر و کم‌تر است.»
الان شاهد ابتذال و فيلم‌هاي سخيفي هستيم. مثل همان فيلم‌هاي فارسي که در شان ما نبود. قرار سينما در جمهوري اسلامي‌ايران اين نبود، قرار نبود چنين فيلم‌هايي ساخته شود، قرار شد جلوي اين جور فيلم‌ها را بگيرند. قرار بود فيلم‌هايي که ساخته مي‌شود شکل ديگري داشته باشد. تيغ مميزي روي روشنفکران و با سوادان تيز است، اما براي ابتذال کند کند است. ما سطح سليقه مردم را پايين کشيديم. اين مردم همان کساني بودند که گاو داريوش مهرجويي را مي‌ديدند.چون تنها فرصتي است که دارم و بايد آن را به دست بياورم. بوتيک نسيم خوشي بود و خبر از کارگرداني مي‌داد که من به او مي‌گويم قلندر مشوش!»
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: